Episode Details
Back to Episodes
نجات تنها از طریق فیض
Episode 32
Published 4 years, 1 month ago
Description
کار، یکی از جنبه های هویت ما انسانهاست. با کار خود چه کامیابی و موفقیت، و چه شکست و فلاکت را حاصل میکنیم. کار ما به ارزش ما نیز ارتباط پیدا میکند. اگر مشغولیت من زیاد باشد من شخصی مهمتر به نظر می رسم، یا اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشم، خودم را شخصی نامفید و بی کفایت تلقی می کنم. و از همه مهمتر کار به ادامه حیات و نانی که می خوریم ارتباط پیدا می کند، چنانکه شاعر عزیز ملک الشعرای بهار می فرمایند:” برو کار میکن مگو چیست کار/ که سرمایه جاودانیست کار“
عمل او (انسان) عملی تاثیرگذار است. چه با یک عمل فداکارانه می تواند جان یک نفر را از مصیبت نجات بخشد و چه با یک عمل متکبرانه و سودجویانه زندگی کسی را به نابودی بکشاند. در آنچه می کند قدرتی نهفته است.وقتی آدم و حوا در باغی که خدا به آنها سپرده بود بسر میبردند، اعمالی بسیار نیکو و کامل در حضور خدای خود داشتند. آنها در حیات و سلامتی بی عیب و نقصی قدم برمیداشتند، بدور از هر ناآرامی و تنش. تا اینکه یک روز با یک عمل که برخاسته از فکری متکبرانه و طغیانگر بود، از انتظار خدا پا فراتر گذاشتند و قانون نیکوی خدا را شکستند و در نتیجه ناآرامی، خجالت و مرگ را برای خود و تمامی نسل خود به ارمغان آوردند.از این عمل به بعد چهرۀ نیکو و کامل انسان که به صورت خدا آفریده شده بود، خدشه دار گشت. انسان که در حیات میزیست، از آن عمل به بعد دیگر در مرگ قدم بر میداشت. آنچه که در حیات با خدا از او سر می زد: محبت، خوشی، سلامتی، نیکویی، فروتنی، پایداری، وفاداری و پرهیزکاری[1] بود که رابطه او را با خدا در صلح نگه می داشت چرا که خدا را پسند میآمد و از آنها خشنود میشد و انتظارات او را تحقق میبخشید و این همان نمایان کردن چهرۀ خدا بود.اما آنچه که او در مرگ تولید می کرد: بیعفتی، ناپاکی، و هرزگی؛ بتپرستی و جادوگری؛ دشمنی، ستیزهجویی، رَشک، خشم؛ جاهطلبی، نفاق، دستهبندی، حسد؛ مستی، عیاشی و مانند اینها.[2]
در واقع او چهرۀ حقیقی خود را که به شباهت خدا بود از دست داد. او به گودالی سقوط کرد که انتهای آن نابودی بود و هیچ قدرتی برای خلاص شدن از آن را نداشت. گودالی بی نور و تاریک پر از ترس و عدم امنیت.بنابراین انسان قدرت خود را برای خشنود ساختن خالقِ خود از دست داد. با وجود اینکه اثراتی از نیکویی خدا در او باقی ماند، اما حتی آن نیکوییها هم می توانستند مورد سوءاستفادۀ شرارت درونشان قرار گیرند. پولس، رسولِ عیسی مسیح در رساله خود به کلیسای روم چنین می گوید:” امّا گناه با سوءاستفاده از این حکمِ شریعت، فرصت یافت تا هر نوع طمع را در من پدید آورد. زیرا جدا از شریعت، گناه مرده است.” (رومیان ۸:۷)و در چند آیه جلوتر چنین وضعیت خود را شرح میدهد:” ما میدانیم که شریعت روحانی است، امّا من انسانی نفسانیام و همچون برده به گناه فروخته شدهام. من نمیدانم چه میکنم، زیرا نه آنچه را که میخواهم، بلکه آنچه را که از آن بیزارم، انجام میدهم. امّا اگر آنچه را که نمیخواهم، انجام میدهم، پس میپذیرم که شریعت نیکوست. در این صورت، دیگر من نیستم که آن عمل را انجام میدهم، بلکه گناهی است که در من ساکن است. م
عمل او (انسان) عملی تاثیرگذار است. چه با یک عمل فداکارانه می تواند جان یک نفر را از مصیبت نجات بخشد و چه با یک عمل متکبرانه و سودجویانه زندگی کسی را به نابودی بکشاند. در آنچه می کند قدرتی نهفته است.وقتی آدم و حوا در باغی که خدا به آنها سپرده بود بسر میبردند، اعمالی بسیار نیکو و کامل در حضور خدای خود داشتند. آنها در حیات و سلامتی بی عیب و نقصی قدم برمیداشتند، بدور از هر ناآرامی و تنش. تا اینکه یک روز با یک عمل که برخاسته از فکری متکبرانه و طغیانگر بود، از انتظار خدا پا فراتر گذاشتند و قانون نیکوی خدا را شکستند و در نتیجه ناآرامی، خجالت و مرگ را برای خود و تمامی نسل خود به ارمغان آوردند.از این عمل به بعد چهرۀ نیکو و کامل انسان که به صورت خدا آفریده شده بود، خدشه دار گشت. انسان که در حیات میزیست، از آن عمل به بعد دیگر در مرگ قدم بر میداشت. آنچه که در حیات با خدا از او سر می زد: محبت، خوشی، سلامتی، نیکویی، فروتنی، پایداری، وفاداری و پرهیزکاری[1] بود که رابطه او را با خدا در صلح نگه می داشت چرا که خدا را پسند میآمد و از آنها خشنود میشد و انتظارات او را تحقق میبخشید و این همان نمایان کردن چهرۀ خدا بود.اما آنچه که او در مرگ تولید می کرد: بیعفتی، ناپاکی، و هرزگی؛ بتپرستی و جادوگری؛ دشمنی، ستیزهجویی، رَشک، خشم؛ جاهطلبی، نفاق، دستهبندی، حسد؛ مستی، عیاشی و مانند اینها.[2]
در واقع او چهرۀ حقیقی خود را که به شباهت خدا بود از دست داد. او به گودالی سقوط کرد که انتهای آن نابودی بود و هیچ قدرتی برای خلاص شدن از آن را نداشت. گودالی بی نور و تاریک پر از ترس و عدم امنیت.بنابراین انسان قدرت خود را برای خشنود ساختن خالقِ خود از دست داد. با وجود اینکه اثراتی از نیکویی خدا در او باقی ماند، اما حتی آن نیکوییها هم می توانستند مورد سوءاستفادۀ شرارت درونشان قرار گیرند. پولس، رسولِ عیسی مسیح در رساله خود به کلیسای روم چنین می گوید:” امّا گناه با سوءاستفاده از این حکمِ شریعت، فرصت یافت تا هر نوع طمع را در من پدید آورد. زیرا جدا از شریعت، گناه مرده است.” (رومیان ۸:۷)و در چند آیه جلوتر چنین وضعیت خود را شرح میدهد:” ما میدانیم که شریعت روحانی است، امّا من انسانی نفسانیام و همچون برده به گناه فروخته شدهام. من نمیدانم چه میکنم، زیرا نه آنچه را که میخواهم، بلکه آنچه را که از آن بیزارم، انجام میدهم. امّا اگر آنچه را که نمیخواهم، انجام میدهم، پس میپذیرم که شریعت نیکوست. در این صورت، دیگر من نیستم که آن عمل را انجام میدهم، بلکه گناهی است که در من ساکن است. م