Episode Details

Back to Episodes
صد و چهل و سه - سرود آنکس که برفت و آنکس که برجای ماند: احمد شاملو

صد و چهل و سه - سرود آنکس که برفت و آنکس که برجای ماند: احمد شاملو

Season 3 Episode 143 Published 2 weeks, 5 days ago
Description

شاملو:

بر موج‌کوبِ پست

که از نمکِ دریا و سیاهیِ شبانگاهی سرشار بود

بازایستادیم؛

تَکیده

زبان در کام کشیده،

از خود رمیدگانی در خود خزیده

به خود تپیده،

خسته

نفس پس نشسته

به کردارِ از راه‌ماندگان.


در ظلمتِ لب‌شورِ ساحل

به هجای مکررِ موج گوش فرا دادیم.

و در این دم

سایه ی توفان

اندک اندک

آیینه‌ی شب را کدر می‌کرد.

در آوارِ مغرورانه‌ی شب

آوازی برآمد

که نه از مرغ بود و

نه از دریا،

و در این هنگام

زورقی شگفت‌انگیز

با کناره‌ی بی‌ثباتِ مه‌آلود

پهلو گرفت

که خود از بستر و تابوت

آمیزه‌یی وهم‌انگیز بود.


همه حاکمیت بود و فرمان بود

که گفتی

پروای بی‌تابیِ سیماب‌آسای موج و خیزابش نیست.

نه زورقی بر گسترده ی دریا

که پنداشتی

کوهی‌ست

استوار

به پهنه‌ی دشتی؛

و در دلِ شبِ قیرین

چندان به صراحت آشکار بود

که فرمانِ ظلمت را

پنداشتی

در مقامِ او

اعتبار نیست؛

و چالاک

بدانگونه می‌خزید،

که تابوتی‌ست

پنداشتیش

بر هزاران دست.

*

پس

پدرم

زورق‌بان را آواز داد

و او را

در صدا

نه امیدی بود و

نه پُرسشی؛

پنداشتی

که فریادش

نه خطابی

که پاسخی ست.

و پاسخِ زورق‌بان را شنیدم

بر زمینه‌ی امواجِ همهمه‌گر،

که صریح و بُرنده

به فرمانی می مانست.


آنگاه پاروی بلند را

که به داسی ماننده‌تر بود

بر کفِ زورق نهاد

و بی‌آنکه به ما در نگرد

با ما چنین گفت:


فرشته مرگ:

"تنها یکی.

آن که خسته‌تر است"


شاملو:

و صخره های ساحل

گِردبرگِردِ ما

سکوت بود و پذیرش بود.


و بر تاسِ باژگونه

از آن پیش‌تر

که سایه‌ی توفان

صیقلِ نیل‌گونه را کدر کند،

آرامشِ هُشیارگونه چنان بود

که گفتی

خود از ازل

وسوسه‌ی نسیمی هرگز

در فواصلِ این آفاق

به پرسه‌گردی

برنخاسته است.

*

پس پدرم

به جانبِ زورق‌بان

فریاد کرد:

پدر:

"اینک

دو تن‌ایم

ما

هر دو سخت

کوفته

چرا که سراسرِ این ناهمواره را

به پای

در نوشته‌ایم

خود در شبی اینگونه

بیگانه با سحر

[که در این ساحلِ پرت

همه چیزی

به آفتابِ بلند

عِصیان کرده است.]

باری –

و از پایانِ این سفر

ما را

هم از نخست

خبر بود.

و این باخبری را

معنا

پذیرفتن است،

که دانسته‌ایم و

گردن نهاده‌ایم.

و به سربلندی اگر چند

در نبردی اینگونه موهن و نابه‌شایست

به استقامت

پای اَفشرده‌ایم

[چونان بارویِ بلندِ دژی در محاصره

که به پایداری

پای

می‌فشارد]،

دیگر اکنون

ما را

تابِ تحملِ خویشتن نیست.

قلمروِ سرفرازیِ ما هم

در این ساحلِ ویران بود،

دریغا

که توان و زمانِ ما

در جنگی چنین ذلت‌خیز

به سر آمد.

و کنون

از آن که چون "روسبیانِ وازده

با تنِ خویش"

هم بستر شویم

نفرت می‌کنیم و

دل‌آزردگی می‌کشیم.

در این ویرانه‌ی ظلمت

دیگر

تابِ بازماندنِ‌مان نیست"


شاملو:

زورق‌بان دیگر باره گفت:


فرشته مرگ:

"تنها یکی.

آن که خسته‌تر است.

دستور

چنین است"


شاملو:

و پَلاسِ ژنده‌یی را که بر شانه‌های استخوانی‌اش افتاده بود بر سر کشید،

گفتی از مِهی که بر پهنه‌ی دریای گندیده‌ی بی‌تاب آماس می‌کرد

آزار

می‌برد.


و در این هنگام نگاهِ من از تار و پودِ ظلمت گذشت

و در رخساره‌ی او نشست

و دیدم که چَشم‌خانه‌هایش از چَشم و از نگاه تَهی بود

و قطره‌های خون

از حفره‌های تاریکِ چشمش

بر گونه‌های استخوانیِ وی فرو می‌چکید.

و غُرابی را که بر شانه‌ی زورق‌بان نشسته بود

چنگ و منقار

خونین بود.


و گِرد بر گِردِ ما

در موج‌کوبِ پست

Listen Now

Love PodBriefly?

If you like Podbriefly.com, please consider donating to support the ongoing development.

Support Us