Episode Details

Back to Episodes

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق با خوانش فاطمه زندی

Published 2 weeks, 1 day ago
Description

بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.

فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 7.49 مگابایت) دریافت کنید.

متن خوانش:

گفت ای عنقای حق جان را مطاف

شکر که باز آمدی زان کوه قاف

ای سرافیل قیامتگاه عشق

ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق

اولین خلعت که خواهی دادنم

گوش خواهم که نهی بر روزنم

گرچه می‌دانی بصفوت حال من

بنده‌پرور گوش کن اقوال من

صد هزاران بار ای صدر فرید

ز آرزوی گوش تو هوشم پرید

آن سمیعی تو وان اصغای تو

و آن تبسمهای جان‌افزای تو

آن بنوشیدن کم و بیش مرا

عشوهٔ جان بداندیش مرا

قلبهای من که آن معلوم تست

بس پذیرفتی تو چون نقد درست

بهر گستاخی شوخ غره‌ای

حلمها در پیش حلمت ذره‌ای

اولا بشنو که چون ماندم ز شست

اول و آخر ز پیش من بجست

ثانیا بشنو تو ای صدر ودود

که بسی جستم ترا ثانی نبود

ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام

گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام

رابعا چون سوخت ما را مزرعه

می ندانم خامسه از رابعه

هر کجا یابی تو خون بر خاکها

پی بری باشد یقین از چشم ما

گفت من رعدست و این بانگ و حنین

ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین

من میان گفت و گریه می‌تنم

یا بگریم یا بگویم چون کنم

گر بگویم فوت می‌گردد بکا

ور نگویم چون کنم شکر و ثنا

می‌فتد از دیده خون دل شها

بین چه افتادست از دیده مرا

این بگفت و گریه در شد آن نحیف

که برو بگریست هم دون هم شریف

از دلش چندان بر آمد های هوی

حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی

خیره گویان خیره گریان خیره‌خند

مرد و زن خرد و کلان حیران شدند

شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز

مرد و زن درهم شده چون رستخیز

آسمان می‌گفت آن دم با زمین

گر قیامت را ندیدستی ببین

عقل حیران که چه عشق است و چه حال

تا فراق او عجب‌تر یا وصال

چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را

تا مجره بر دریده جامه را

با دو عالم عشق را بیگانگی

اندرو هفتاد و دو دیوانگی

سخت پنهانست و پیدا حیرتش

جان سلطانان جان در حسرتش

غیر هفتاد و دو ملت کیش او

تخت شاهان تخته‌بندی پیش او

مطرب عشق این زند وقت سماع

بندگی بند و خداوندی صداع

پس چه باشد عشق دریای عدم

در شکسته عقل را آنجا قدم

بندگی و سلطنت معلوم شد

زین دو پرده عاشقی مکتوم شد

کاشکی هستی زبانی داشتی

تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دم هستی از آن

پردهٔ دیگر برو بستی بدان

آفت ادراک آن قالست و حال

خون بخون شستن محالست و محال

من چو با سوداییانش محرمم

روز و شب اندر قفس در می‌دمم

سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای

دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای

هان و هان هش دار بر ناری دمی

اولا بر جه طلب کن محرمی

عاشق و مستی و بگشاده زبان

الله الله اشتری بر ناودان

چون ز راز و ناز او گوید زبان

یا جمیل الستر خواند آسمان

Listen Now

Love PodBriefly?

If you like Podbriefly.com, please consider donating to support the ongoing development.

Support Us