Episode Details
Back to Episodes
نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ۱۲۸
Description
غزل نمره ۱۲۸
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوختهدل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردهست که (به) فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحبنظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال (به دست آوردم) دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
(سحر با معجزه پهلو نزند فارغ باش)
سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينایی می سد ره تنگدلیست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ از جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations